مشارکت محلی - حلقه گمشده پروژه‌های اجتماعی- بخش دوم

دربخش اول گفتگویمان با سید بابک موسوی نژاد- یکی از فعالان با تجربه حوزه توسعه مشارکتی- با مفهوم رویکرد مشارکتی و چالش‌های آن آشنا شدیم. در ادامه این گفتگو با چگونگی عملی کردن رویکرد مشارکتی و اهمیت و تاثیر نقش مشارکت جامعه محلی در اجرای پروژه‌های توسعه آشنا می شویم.

پرتو: اصولا یکی از چالش‌هایی که در پروژه‌های مشارکتی از مجریان می‌شنویم این است که "جامعه محلی با ما همراه نمی‌شوند" و یا این که "جامعه محلی به ما اعتماد نمی‌کنند." شما برای این مشکل چه راهی پیشنهاد می‌کنید؟
س.ب.م: جامعه محلی زمانی مشارکت می‌کند که حس کند که مشارکت برایش چه به لحاظ مادی و چه به لحاظ معنوی سودمند است. حال این بستگی به تیم مجری (تیم تسهیلگری) دارد؛ آن‌ها می‌توانند فرایند را به گونه‌ای پیش ببرند و کار را به جایی برسانند که جامعه محلی داستان (پروژه) را از آن خود ببیند و باور کند. این باور نقطه شروع است. اما معمولاً پروژه در کنترل ما باقی می‌ماند.

زمانی که جامعه محلی به این نتیجه برسد که این پروژه، پروژه آن‌هاست، همکاری واقعیشان شروع می‌شود. یعنی نقطه شروع، جایی است که جامعه محلی به این باور می‌رسد که تیم مجری، جامعه محلی را مهم می‌داند و دغدغه‌های آن‌ها را مهم می‌شمارد. هر چه تیم بیرونی بیشتر بتواند اجزای مختلف پروژه یا فرایندش را با واقعیت‌های محلی تطبیق دهد، به همان میزان احتمال این‌که مردم محلی با آن فرایند ارتباط برقرار کنند بیشتر می‌شود. اما ما معمولاً با دغدغه‌های از پیش تعیین شده خودمان به سراغ جامعه محلی می‌رویم.

شاید لازم باشد بیرونی‌ها اساسا از موضع «کارشناسی»شان کوتاه بیایند. ببینید، کارشناس بودن اصلا چیز بدی نیست و حتما دانش و تجربه در طول پروژه به کار می‌آید، اما آنچه مانع مشارکت مردم محلی می‌شود، رفتار کارشناسانه بیرونی‌هاست؛ رفتاری که «من می‌دانم، شما نمی‌دانید» و «شما مشکل دارید، من آمده‌ام مشکلتان را حل کنم» از سر و رویش می‌بارد. همین جوریش هم روال به گونه‌ای بوده که مردم محلی در بهترین حالت در حد صرفا دریافت‌کنندگان منفعل فواید احتمالی یک پروژه دیده می‌شده‌اند و این روند جوامع محلی را به سمت رفتارهای ترحم برانگیز برای جلب کمک‌های اهدایی سوق داده است. بنابراین متأسفانه شرایط برای اینکه بیرونی‌ها بیایند و همه کار را خودشان تصمیم بگیرند و انجام دهند بسیار مستعد است. جامعه محلی می‌نشیند و می‌گوید: "خب، تو بلدی؟ پس بیا، این مشکل! حلش کن و سهم مرا هم به من بده". تیم بیرونی باید خیلی تلاش کند تا نشان بدهد واقعاً برای همراهی و تسهیل‌گری فرایندی آمده است که مردم خودشان به آن شکل و معنی بدهند و نه برای تشخیص مسئله و پیچیدن نسخه. کوتاه آمدن از موضع کارشناسانه سخت است.

به یک نکته‌ دیگر هم باید اشاره کنیم، هرچند بعضاً صحبت درباره چنین مقولاتی دون شأن افراد تلقی می‌شود و آن هم سادگی در رفتار بیرونی‌هاست. ما هیچ وقت نمی‌توانیم یکی از جوامعه محلی بشویم. وانمود کردن به چنین چیزی هم به نظر بنده کار حرفه‌ای نیست. اما رفتار، گفتار و حتی پوشش ما نباید به گونه‌ای باشد که جامعه محلی به چشم توریست به ما نگاه کند. مردم محلی معمولاً به توریست اعتراض نمی‌کنند اما هرگز در یک سطح برابر با او ارتباط برقرار نمی‌کنند. باید تابع هنجارهای محلی باشیم. باید در زندگی روزمره و برنامه و مراسم‌شان حضور داشته باشیم. این کارها حوصله و علاقه می‌خواهد.

باید آن‌هایی که کمتر دیده می‌شوند را دریابیم، ببینیم، پای حرفشان بنشینیم. این‌که جامعه‌ محلی لمس کند که ما با همه جامعه محلی کار داریم و اتفاقاً بیشتر با آنهایی کار داریم که همواره از قلم افتاده‌اند، در اعتمادشان به ما خیلی تأثیر می‌گذارد. اینکه واقعاً ببینند ما بر خلاف بازدیدکنندگان معمول فقط با شورا و افراد با سواد و خوش‌صحبت محلی کار نداریم. چنین جستجویی زحمت دارد و زمان می‌برد.

یک چیز دیگر هم خیلی تأثیر می‌گذارد و آن این‌که مردم ببینند ما فقط برای "کار" به نزدشان و به محله‌شان نمی‌رویم، چرا که در یک فرایند مشارکتی، صرف کار – به معنای فعالیت و اقداماتی که مستقیماً و آشکارا به پروژه ربط دارد - نیست که اهمیت دارد، بلکه کلیت زندگی و معیشت روزمره مردم برای ما مهم است، پس ما به نزدشان می‌رویم تا در محیط آن‌ها، سعی کنیم زندگی‌شان را درک کنیم.
همه این کارها، زمان می‌برد، به ویژه اگر قرار باشد صوری نماند و یک رابطه واقعی و طبیعی را شکل بدهد. در واقع همه این مسائل بر نوع رابطه‌ای که بین ما و جامعه محلی شکل می‌گیرد تأثیرگذار است و همه اینها مستلزم زمان، حوصله و فعالیت است، چون خود به خود اتفاق نمی‌افتند.

پرتو: امروزه یکی از شکل‌های عمده به کارگیری رویکرد مشارکتی در پروژه‌های توسعه، به کارگیری نیروهایی از جامعه محلی برای اجرای پروژه (در تیم مجری پروژه) است. نظرتان در این باره چیست؟ آیا این کار متضمن مشارکتی بودن پروژه است؟
س.ب.م: این کار می‌تواند فرصت‌هایی را در راستای مشارکت فراهم کند، اما در اجرای رویکرد مشارکتی هدف این است که آن‌هایی که در حاشیه مانده‌اند، به میدان بیایند و کم کم کار را به دست گیرند. همیشه این خطر وجود دارد که در عمل همان افرادی که قبلا هم توانایی، ارتباطات یا منابعی داشتند، مشارکت کنند و در نقشی مانند نقش تسهیل‌گر کنترل کار را به دست گیرند و آن‌هایی که در حاشیه مانده بودند هنوز هم در حاشیه باشند و حتی در مواقعی بیشتر به حاشیه رانده شوند.

این اشتباهات از این‌جا ناشی می‌شود که ما هنگامی که به دنبال همکار در جامعه محلی هستیم - مثلا وقتی به دنبال تسهیل‌گر هستیم - به دنبال به اصطلاح "نخبگان محلی" می‌رویم و جالب این‌که نخبه را هم ممکن است به نوعی تعریف کنیم که در واقع آینه‌ای از خصوصیات مشابه ما باشد، یعنی کسی که به نوعی شبیه‌ترین آدم در جامعه محلی به ما باشد. اما این دید که "چون من نمی‌توانم مقیم باشم پس در جامعه محلی یک نفر را که از همه به من نزدیک‌تر است انتخاب کنم" الزاما اثربخش نخواهد بود.

واقعیت این است که در بسیاری از مواقع منظور اصلی از به کار گرفتن نیروهای محلی، ارزان و در دسترس بودن این نیروهاست تا تسهیل مشارکت، ظرفیت‌سازی و انتقال مسئولیت‌ها. نقش "تسهیل‌گران محلی" عمدتاً در کارهای یدی و هماهنگی خلاصه می‌شود. از همه بدتر، مبادا با به کار گرفتن نیروهای محلی در واقع به دنبال قرار دادن سپری بین خودمان و مردم محلی هستیم به ویژه برای مواقعی که مسئولیت‌های ما، تعهدات پروژه و انتظارات مردم اجرا و برآورده نمی‌شود. قاعدتاً کسانی می‌توانند تسهیل‌کننده مشارکت اقشار ضعیف‌تر جامعه محلی باشند که بیشترین سنخیت و همدلی را با آنها داشته باشند و این خیلی مهم‌تر از آن است که راحت بنویسند یا راحت به زبان ما صحبت کنند.

نکته دیگری که باید مد نظر داشته باشیم این است که نمی‌توانیم عجله کنیم. مثلا اگر در پروژه خود می‌خواهیم از تسهیلگران محلی استفاده کنیم باید برای شناسایی افراد مناسب زمان صرف کنیم و افرادی که ظرفیت و روحیه کار مشارکتی و نیز روحیه یادگیری داشته باشند انتخاب کنیم. شناسایی این افراد زمان‌بَر است. به طور کلی، عملی کردن رویکرد مشارکتی نیازمند زمان است. ما نمی‌توانیم ماه اول یک تیم محلی تشکیل بدهیم که نصف کارها را انجام بدهند. خود تیم سازی فرآیند زمان گیری است. اضافه کردن نیروی محلی به مجموعه کادر پروژه مستلزم حمایت سازمانی، معنوی و مادی است؛ پس اگر چنین اقدامی را برای تسهیل فرایند مشارکتی واقعاً ضروری می‌دانیم، آیا این اطمینان وجود دارد که (۱) نیروهای به کارگرفته، به اندازه کافی از این حمایت‌ها برخوردار باشند؟ (۲) جامعه محلی نسبت به نیروهای به کارگرفته و حمایت‌هایی که می‌شوند، نگاه تبعیض و "منابعی محدود که فقط در اختیار عده خاصی قرار می‌گیرد" نداشته باشند؟ (۳) امکان تداوم داشتن یا جایگزین شدن حمایت‌ها پس از اتمام عمر پروژه وجود داشته باشد؟ (۴) بعد از تمام شدن مأموریت پروژه، نیروهای محلی به کارگرفته شده قرار است به چه کار و فعالیتی مشغول شوند؟

بگذاریم افراد خود، نقش خود را تعریف کنند. توجه داشته باشیم که در هر جامعه محلی افرادی هستند که به طور طبیعی و در زندگی و معیشت روزمره در حال ایفای نقش‌های تسهیلگرانه هستند؛ یعنی با دل و زبان و عملشان همواره در پی احقاق حقوق و مطرح نگه داشتن اولویت‌های کسانی هستند که به هر دلیلی قدرت نمایندگی از نیازهای خود را ندارند. بنابراین حتی اگر ما برای پروژه‌مان هیچ "تسهیلگر محلی" استخدام نکنیم، به احتمال زیاد بالاخره به این‌گونه افراد بر خواهیم خورد. ممکن است کاری که آن‌ها انجام می‌دهند با برداشت ما از تسهیلگری متفاوت باشد اما نتیجه، مثبت خواهد بود. اجازه بدهیم پیش بروند.

پرتو: در طی گفتگو به تعدادی از چالش‌های به کارگیری روش‌های مشارکتی اشاره کردید. به طور کلی چه چالش‌هایی پیش روی رویکرد مشارکتی هستند و راه حل‌ها چیست؟
س.ب.م: به برخی از این چالش‌ها اشاره شد:

• اصرار بر خروجی‌های سریع و قابل رؤیت و گاه گرایش به کارهای نمایشی و پر جلوه، در حالی که بسیاری از خروجی‌های مؤثر و پایدار کارهای مشارکتی، حد اقل در کوتاه مدت، ناملموس هستند؛
• زمان‌بر بودن روند مشارکت و فقدان صبر و حوصله نزد مجریان و حامیان مالی و دیگر سازمان‌های دولتی و غیردولتی درگیر برای شکل‌گیری یک فرآیند مشارکتی؛
• ارزش ندادن به اثرات ظاهرا جانبی اما باطناً بسیار مهم مانند ارتقای ظرفیت‌های فردی و نهادی به وجود آمده به ویژه در رابطه با به کارگیری روش‌های مشارکتی؛
• عدم توجه به اهمیت یادگیری‌های در باب روش شناسی و شیوه عمل و عدم به رسمیت شناختن آن به عنوان یک دستاورد؛
• و عجله مجریان برای گرفتن پروژه‌های بزرگ.
این‌ها را از چالش‌های عمده پیش روی این رویکرد و روش‌ها می‌بینم.

چند پیشنهاد کوچک هم به عنوان راه حل‌ها دارم: کمی تمرکز روی کارهای جمع و جور، کارهایی که طرف مقابل و حامیان مالی آن بتوانند به مزیت‌های مشارکتی شدن کار اعتماد کنند و حتی مشارکت فعال بهره‌مندان مورد نظر در تعیین سرنوشت فرایند را در حد هدف غایی بدانند؛ تمرکز روی توسعه ظرفیت‌های فردی و نهادی برای کار مشارکتی در حوزه‌های مختلف؛ مستند کردن تجارب خوب و آموزنده و قرار دادن آنها در دسترس بقیه؛ و سرمایه گذاری در فرآیندهای مستمر ظرفیت‌سازی همه جانبه برای تسهیل کار مشارکتی - البته منظورم فقط برگزاری تسلسل‌وار کارگاه‌های آموزشی نیست.

پرتو: ارتباط "پایداری نتایج" و "مشارکت" را چگونه می‌بینید؟
س.ب.م: "پایداری" را می‌توان به مثابه یک معیار یا اصل دید. ما می‌خواهیم کار ادامه دار و پایدار باشد و محدود به عمر پروژه نشود. مشارکتی بودن فرایند نیز زمانی ارزش دارد که عمق و شعاع تأثیر آن از یک کیفیت ادامه‌دار برخوردار باشد و منابعی که مورد استفاده قرار می‌گیرند و محصولاتی که تولید می‌شوند – طبیعی، اجتماعی یا فیزیکی – تداوم داشته باشند.

از زاویه‌ای دیگر، در یک فرایند مشارکتی بر این نکته تأکید می‌شود که منتفع شدن افراد یا گروه‌های مختلف، هر چقدر هم که مطلوب باشد نمی‌تواند به قیمت به خطر افتادن منافع بقیه به دست بیاید. یکی از این افراد و گروه‌های مهمی که نباید منافعشان به خطر بیفتد تا ما به بهره‌هایی برسیم، نسل‌های بعدی است. بنابراین از این حیث هم با اصل پایداری مواجه می‌شویم. بهره‌برداری ما از منابع، امکانات و روابط اجتماعی باید به گونه‌ای باشد که نه تنها نسل‌های بعدی با کمبود مواجه نشوند بلکه فرایندهای امروز آن‌قدر مولد باشند که ذخایر را برای بعدی‌ها غنی‌تر هم کرده باشیم.

یک جنبه دیگر هم وجود دارد و آن نوع نقشی است که ما افراد بیرونی ایفا می‌کنیم. افراد بیرونی هر چقدر هم که با جامعه محلی صمیمی و نزدیک شوند در نهایت بیرونی هستند و بودنشان در کنار جامعه محلی بالاخره به اتمام خواهد رسید. پس باید پرسید، آیا این بیرونی‌ها توانسته‌اند آن‌قدر توانمند شدن جوامع محلی به ویژه اقشار ضعیف‌تر را تسهیل کنند که در هر مرحله‌ای کمتر از گام‌های قبلی به تسهیلگری او نیاز داشته باشند؟ آیا به گونه‌ای عمل کرده‌اند که با رفتنشان، فرایندی که شکل گرفته و محصولاتی که تولید شده نپاشند؟ پس افق بیرونی‌ها نمی‌تواند محدود به عمر رسمی پروژه‌ها باشد، و این یعنی رعایت اصل پایداری.

پرتو: فرصت‌های موجود با توجه به شرایط بومی کشورمان را چگونه می‌بینید؟
س.ب.م: زمینه کار در حوزه‌های مختلف بسیار زیاد است. از طرفی دیگر، من باور دارم مردم محلی انگیزه، سابقه و ظرفیت خوبی برای کار مشارکتی دارند، حتی اگر به قول یکی از دوستان به دلیل عملکرد ما بیرونی‌ها مردم برای کار مشارکتی کمی تنبل شده باشند. شاید لازم باشد ظرفیت‌ها را بازیابی کنیم. افراد علاقمند به تسهیلگری فرایندهای مشارکتی هم کم نیستند. بعضی از این افراد واقعاً دغدغه یادگیری دارند و تعداد هرچند کمی از این افراد تبدیل به حرفه‌ای‌هایی شده‌اند که تلفیق دانش، نگرش، مهارت و رفتار مشارکتی و تسهیل‌گرانه از سر و گردن و زندگی‌شان می‌بارد.

به نظر من هر اجتماع و جامعه محلی در درون خود تجارب مشارکتی و جمعی داشته است. هنر ما این است این مشارکت‌ها و تجربه‌ها را بشناسیم و مکانیزم‌های کار مشارکتی در جامعه محلی را دربیاوریم، عوامل و مشوق آن‌ها را شناسایی کنیم و با توجه به آن‌ها روش کار را تعریف نماییم. یکی از اشتباهات رایج این است که ما روش خود را می‌بریم و می‌گوییم جامعه محلی باید خودشان را وفق بدهند و در واقع فراموش می‌کنیم که چه کسی باید خود را با چه کسی وفق دهد!

در مشارکت یک الگوی واحد وجود ندارد. برای رسیدن به الگوهای بومی‌تر برای مشارکت بهتر است کارهایی که پیش‌تر در دنیا جواب داده‌اند و به پایداری رسیده‌اند را شناسایی کنیم. در پی بیش از ۶۰ سال تجربه در نقاط مختلف جهان، یک سری مفاهیم به تدریج آن‌قدر مهم شده‌اند که از آن‌ها به عنوان اصول کار مشارکتی یاد می‌کنند، که این اصول و مفاهیم و نیز روش‌های به کار بستن آن‌ها نیاز محک خوردن و انطباق یافتن در بستر و با شرایط محلی دارند، تا کم کم به یک شیوه کلی عملیاتی برای خود برسیم. این‌گونه است که هر یک از ما به یک تشخیص شخصی درباره چگونه عمل کردن می‌رسیم و این تشخیص در هر موقعیتی در کار مشارکتی بسیار اهمیت دارد. در چند سال گذشته نیز تجارب خوبی شکل گرفته است. مرور و بازنگری آن‌ها نیز می‌تواند پر از نکات یادگیری باشد.

اما اگر بخواهیم کار مشارکتی را با کمترین هزینه و با کمترین تغییر در ساختارها و نقش‌ها به وجود بیاوریم غیر ممکن است. ما عجله داریم، خیلی عجله داریم - برای تسهیلگر شدن، برای آموزش دادن بدون آن‌که با آموزش‌هایی که دیده‌ایم مدتی کار و زندگی کنیم، برای "خُبره" مشارکت شدن، برای گرفتن پروژه‌های بزرگ – و این عجله‌ها فرایند یادگیری را مختل می‌کند.از این نکته هم نباید غافل شد که بار و هزینه مشارکتی شدن کارها عمدتا بر دوش مردم محلی است. آنها هستند که باید از وقت گرانشان بزنند، همواره با بیرونی‌ها همکاری کنند، پیامد خطاهای ما را تحمل کنند و با اثرات فرایندها و پروژه‌ها زندگی کنند. این مسئله، کار را بسیار سنگین می‌کند.

پرتو: دستاوردهای رویکرد مشارکتی برای مجریان چه خواهد بود؟
س.ب.م: شاید مهم‌ترینش این باشد که آن‌هایی که درگیر ماجرا مشارکتی شده‌اند، درک کرده‌اند که دارند در یک فرآیند یادگیری مشترک نقش ایفا می‌کنند. مشترک بودن جریان یادگیری خیلی مهم است. از طرفی دیگر شخصا از این جنبه‌اش خیلی احساس خوبی دارم که طی این چند سال‌ افراد زیادی را در حوزه‌های متفاوت دیده‌ام که رشد کرده‌اند و بینش و رفتار مشارکتی برایشان درونی شده است؛ یعنی یک نگاه شخصی شده است. روی این آدم‌ها واقعا می‌شود حساب باز کرد. این خود دستاورد بسیار بزرگی است.

پرتو: از این که وقتتان را در اختیار ما گذاشتید بسیار ممنونیم.

* منبع عکس: جام جم آنلاین

آموزش و توانمندسازی

نظرات

caspian's picture

caspian

06.16.14

خواندنی و آموزنده. سپاس