مشارکت محلی- حلقه گمشده پروژه‌های اجتماعی- بخش اول

بحث رویکردهای مشارکتی در پروژه‌های توسعه از دهه هفتاد میلادی و پس از این‌که بسیاری "اثربخشی" رویکردهای معمول آن زمان در توسعه را زیر سئوال ‌بردند، مطرح شد. امروزه عنصر مشارکت جزء لا ینفک ادبیات و پروژه‌های توسعه است و چگونگی به کار گرفتن "روش های مشارکتی" به یکی از مباحث مهم در بحث توسعه تبدیل شده است. اما مشارکت در پروژه‌های اجتماعی دقیقا به چه معناست و چه اهمیتی دارد؟ شرکت جامعه محلی در پروژه‌های توسعه –از هر رنگ و جنسی و با هر هدفی- چه نقشی در موفقیت آنها دارند؟ برای یافتن پاسخ این سئوالات با آقای سید بابک موسوی نژاد به گفتگو نشستیم.

سید بابک موسوی نژاد یکی از فعالان حوزه "توسعه مشارکتی" در ایران است. وی دارای فوق لیسانس مدیریت و اجرای پروژه‌های توسعه از موسسه سیاست و مدیریت توسعه دانشگاه منچستر انگلستان می‌باشد و از سال ۱۳۷۵ تا ۱۳۸۸ عضو مرکز تحقیقات و بررسی مسائل روستایی وزارت جهاد کشاورزی بوده است. در طی فعالیت سیزده ساله در این مرکز، ایشان در کنار تحقیق در مورد مشارکت جوامع محلی، در اجرای پروژه‌های مشارکتی مختلفی با سازمان‌های محلی، ملی و بین المللی نیز همکاری داشته است؛ همکاری‌هایی که تنها به حوزه توسعه روستایی خلاصه نشده و حوزه‌های مختلفی همچون محیط زیست، آسیب‌های اجتماعی، امور پناهندگان و ... را هم در بر داشته است. ایشان از سال ۱۳۸۸، به عنوان مشاور مستقل در حوزه "رویکردهای مشارکتی" مشغول به کار شده و از سال ۱۳۹۱ هم به همراه همکار قدیمی خود، شهریار رحمانی، موسسه "بازنگر معاصر" را جهت مطالعات توسعه پایه‌گذاری نموده است.
مؤسسه مطالعات توسعه بازنگر معاصر با هدف ایجاد فضایی رسمی برای تمرکز و تأمل بر مقوله "توسعه" از شهریور ۱۳۹۱ راه اندازی گردیده است. در طول قریب به ۱۶ سال، مؤسسان این موسسه در قالب‌های گوناگون حقیقی و حقوقی درگیر پروژه‌ها و فعالیت‌هایی از جنس آموزشی، مطالعاتی یا مشاوره‌ای و یا ترکیبی از این سه بوده‌اند. ‌وجه اشتراک این تجارب، به کارگیری رویکرد و رهیافت‌های مشارکتی به منظور تسهیل فرایندهای بازنگری، یادگیری و تغییر بوده است.

پرتو: تجربیات شما به طور عمده متمرکز بر حوزه "رویکردهای مشارکتی" بوده است. با توجه به تجربیات خود، رویکرد مشارکتی را چطور معنا می‌کنید؟
س.ب.م: تعاریف مختلفی از مشارکت ارائه شده است؛ من مشارکت را این‌گونه معنی می‌کنم: مشارکت یعنی این‌که باور کنیم که ذی صلاح‌ترین فرد یا گروه برای تعیین تکلیف جریان تغییر، آنهایی هستند که زندگی و معیشتشان بیشترین تاثیر را از آن جریان می‌پذیرد. به تبع این باور، مشارکتی عمل کردن یعنی به گونه‌ای عمل کنیم که این افراد قدرت تاثیرگذاری روی این جریان‌ها را پیدا کنند.
اجازه بدهید این «مشارکتی عمل کردن» را کمی باز کنیم. ببینید، هر چقدر که ما مجریان پروژه‌های توسعه، با جامعه محلی مخاطبمان انس بگیریم، هرچقدر هم که جامعه محلی به ما اعتماد داشته باشد، این یک حقیقت است که زندگی و معیشت ما مستقیماً تحت تاثیر جریانات و پیامدهای فرایندی که با آنها طی می‌کنیم قرار نمی‌گیرد. بنابراین در فرایند توسعه، ما در هر حال یک "بیرونی" هستیم، و به عنوان یک "بیرونی" باید باور کنیم زمانی می‌توانیم کارمان را موفق ارزیابی کنیم که نیاز جامعه مخاطب به "مای بیرونی" روز به روز کمتر شود. برای این‌که این اتفاق بیفتد باید باور کنیم که آنها، یعنی مردم محلی، از عهده کار برمی‌آیند. اگر پس از گذشت چند سال، نقش ما در یک فرایند همچنان همان قدر پررنگ باشد که در ابتدای پروژه بوده است، پس ما آن‌جا مشارکتی کار نکرده‌ایم.
در رویکرد و ادبیات مشارکتی، واژگان و عبارت‌هایی نیز وجود دارند که به مرور زمان به این رویکرد مفهوم و معنا داده‌اند. برای مثال مفاهیمی مانند شفافیت، جستجوی تفاوت‌ها و محترم شمردن آنها، معکوس کردن جریان پاسخگویی از صورت متداول پایین دستی به بالادستی به پاسخگویی همه جانبه به ویژه بالادستی به پایین دستی و کاهش وابستگی به بیرونی‌ها مفاهیمی کلیدی هستند. اهمیتی که این واژگان پیدا کرده‌اند، به نوعی سیر تحول و تکاملی مفهوم مشارکت را روشن می‌سازد.

پرتو: تمایز پروژه‌ای که با رویکرد مشارکتی اجرا می‌شود با پروژه‌های معمول توسعه چیست؟
س.ب.م: به نظر من پاسخ به سئوالاتی چون – به قول رابرت چمبرز - "چه کسی در پروژه چه کسی مشارکت می‌کند؟" مشخص کننده وجه تمایز پروژه‌های توسعه با رویکرد مشارکتی و دیگر پروژه‌ها می‌باشد. مسئول، صاحب و مجری پروژه چه کسی است و مخاطب چه کسی است؟ آیا پروژه از آن ماست یا از آن مردم محلی؟ آیا مسئولیت تصمیم ‌گیری و کنترل منابع در اختیار ماست یا در اختیار جامعه مخاطب؟" در پروژه‌هایی که ماهیت مشارکتی ندارند، روند برنامه‌ریزی، مدیریت و اجرای پروژه توسط بیرونی‌ها و عمدتاً از قبل تعیین می‌شود و هنگام اجرای پروژه، این جامعه محلی است که باید خودش را با آن روند وفق دهد؛ اما در پروژه های مشارکتی این روند تغییر می‌کند. در این پروژه‌ها، شرایط و اولویت‌ها، به عبارتی، واقعیت‌های جامعه محلی است که مبنای شناخت مسأله، یافتن راه حل و راهکار، برنامه‌ریزی، اجرا و مدیریت پروژه و فرایند تغییر قرار می‌گیرد، به ویژه واقعیت‌های آن اقشاری که به طور معمول از جریانات تغییر مستثنی و بی‌بهره مانده‌اند. هر چه پروژه ما از ماهیت مشارکتی بیشتری برخوردار باشد، محوریت و ابتکار عمل، بیشتر با جامعه محلی خواهد بود.
این‌گونه کار مشارکتی نیازمند تغییر در نقش‌ها، نگرش‌ها و ساختارهاست. در پروژه‌های متعارف و مرسوم، تحقق اهداف و خروجی‌ها خیلی مهم است، گاه به هر قیمتی؛ اما در پروژه‌های مشارکتی، فرآیندی که تسهیل‌گری می‌شود، حد اقل به اندازه اهداف و خروجی‌ها اهمیت دارد، بنابراین فرآیندمداری ماجرا نیز از تمایزات مهم این رویکرد است.

اینکه مشارکت برای ما "هدف است یا وسیله" نیز نقش و اولویت مشارکت را در یک پروژه تعیین می‌کند. مشارکت را وسیله دیدن به این معناست که اثربخشی و ماندگاری پروژه و فواید آن را در گرو مشارکت مخاطبان می‌دانیم. اما زمانی که مشارکت را جزیی از هدف می‌بینیم در واقع تشخیص داده‌ایم و به رسمیت شناخته‌ایم که افراد و جوامع باید توانمند شوند تا افسار جریانات تأثیرگذار بر زندگیشان را به دست گیرند. با این اوصاف، یک پروژه می‌تواند هر ماهیتی اعم از زیست محیطی یا توسعه روستای یا غیره داشته باشد، اما آن‌چه بیشترین اهمیت را دارد، این است که سر رشته قضیه را به تدریج به صاحبان مسئله، یعنی همان‌هایی که قرار بود بهره‌مندان اصلی ماجرا باشند، بسپاریم. در این صورت، قدرت و توانمندی به دست آمده دیگر محدود به چهارچوب یک پروژه خاص نمی‌ماند و می‌تواند به سایر حوزه‌ها و مسائل زندگی، معیشت و محیط پیرامون تسری پیدا کند.
شاید یک مثال بتواند این مسئله را روشن‌تر کند: تیمی از یک سازمان غیردولتی در پروژه‌ای برای حفاظت از جنگل‌های حرا در گواتر سیستان و بلوچستان به آن منطقه رفته بودند. تیم مجری در این پروژه، مشارکت را از اهداف کارشان می‌دیدند و نه صرفاً یک وسیله. به همین دلیل در طول اجرای این پروژه و در مراحل و گام‌های مختلف آن، تاکید شدیدی روی مشارکت جامعه محلی داشتند. حتی اگر امکان داشت با کمی کوتاه آمدن از مشارکت جامعه محلی بشود برخی قسمت‌های پروژه را با سرعت بیشتری پیش برد، این تیم از سرعت و حتی از نظم ظاهری کار گذشتند تا همواره منطبق با شرایط، نیاز و سرعت جامعه محلی حرکت کنند. این تاکید باعث شد که پروژه به نوعی پیش برود که خیلی از بخش‌ها و فعالیت‌های آن در ظاهر ربط مستقیمی به موضوع جنگل‌ها نداشته باشند، اما واقعا در چارچوب پروژه قرار می‌گرفتند چون جنبه توانمندسازی محلی و کار محلی داشتند. نتیجه این شد که به واسطه درگیر شدن جامعه محلی، مردم محلی کم کم به درجه‌ای از اقتدار و توانمندی برسند که پس از اتمام پروژه خودشان اقداماتی را برای حفاظت از جنگل پایه‌ریزی کنند و به دنبال منابع لازم برای شروع پروژه بروند. اگر چه که شاید در ظاهر دستاوردهایی مستقیما مربوط به جنگل می‌شدند زیاد نبود، اما آن‌چه به بهانه این پروژه رخ داد برای جامعه محلی و پایداری اثرات پروژه خیلی موثر بود.
می‌بینید که، به قول یکی از دوستان، در وسیله یا هدف دیدن مشارکت یک نوع ارزش‌گذاری وجود دارد. وقتی مشارکت را وسیله می‌دانیم، خود مشارکت برای ما ارزش نیست، اما وقتی مشارکت را هدف می‌دانیم، خود مشارکت است که ارزش است و مابقی چیزها در راستای دست یافتن به این ارزش، معنی پیدا می‌کند.

پرتو: پس به نظر می‌رسد همین مسئله خودش می‌تواند یکی از چالش‌های رویکرد مشارکتی باشد. مثلا همین طور که در مثال بالا ذکر کردید، گاهی اوقات تاکید روی مشارکتی بودن پروژه، باعث می‌شود خروجی‌ها و دستاوردها به ظاهر کاملا مرتبط نباشند و یا به شاخص‌های تعیین شده نرسند. در چنین مواردی چاره چیست؟
س.ب.م: بله همین طور است. این مسئله یکی از چالش‌های عمده بحث مشارکت است، اما اصولا هدف ما نباید رسیدن به عدد و رقم باشد. توانمند شدن جامعه محلی، یادگیری و به طور واقعی تجربه شدن یک روش و رویکرد در نهایت تاثیرگذارتر و پایدارتر از مثلا کاشتن یا احیا کردن ۳۰ درخت است. همان‌گونه که قبلاً گفتیم، با به کار بستن رویکر مشارکتی، فرآیند کار و حتی حواشی آن و نیز همه تجربیات غیرقابل پیش بینی، به اندازه خروجی‌ها و دستاوردها اهمیت دارند، حتی به زعم بعضی از فعالان عرصه‌ توسعه مشارکتی، مهم‌تر هستند چرا که اثراتشان پایدارتر و گسترده‌تر است.
به طور کلی به نظر من پروژه‌های مشارکتی انعطاف زیادی لازم دارند و به همین دلیل بهتر است کلا فرآیند پروپوزال نویسی تغییر کند. این مسئله که پیش از شروع پروژه، خروجی‌ها و دستاوردها را مشخص کنیم واقع گرایانه نیست. بهتر است خروجی و دستاوردها در یک فرآیند تعاملی با جامعه محلی مشخص شوند؛ و سازمان حامی می‌تواند مرحله به مرحله از فرایند حمایت کند. طرح پیشنهادی (پروپوزال) می‌تواند در یک فاز اولیه با مشارکت جامعه محلی تهیه شود.

پرتو: چه روشی را برای راضی کردن حامیان مالی پیشنهاد می‌کنید؟
س.ب.م: در این زمینه دارای تجربه زیادی نیستم. فهم خودم را بیان می‌کنم. پیشنهاد می‌کنم حامیان مالیمان را با دقت انتخاب کنیم. این‌که حامی مالی ادعای حمایت از روش‎های مشارکتی را داشته باشد مهم است. پس از آن، باید ببینیم تلقی آنها از مشارکت چیست. البته که بحث اثربخش بودن کار مهم است، اما حامی مالی ما اثربخشی را در چه چیزی می‌بیند؟ این‌ها باید در مذاکرات اولیه با حامیان مالی در میان گذاشته شود. به عبارتی، حامیان مالی باید درباره رویکرد ما به خوبی توجیه شوند و بر آن اساس، نسبت به حمایت از ما تصمیم بگیرند. اما در نهایت اگر تنها اعداد و ارقام و خروجی‌های ملموس و قابل شمارش برای حامی مالی مهم باشد، آن حامی برای پروژه ما مناسب نخواهد بود.
به عقیده من، مهم‌ترین چیزی که باید برای حامی مالی تبیین کنیم، بحث "رویکرد و روش شناسی" (متدولوژی) است؛ این‌که از چه روشی استفاده می‌کنیم و چطور جامعه محلی را درگیر می‌کنیم و توانمند می‌سازیم؟ در ضمن، دقت کنیم که برای ادبیاتی که در پیشنهادهایمان به کار می‌بریم، مصداق داشته باشیم و از مثال‌هایی استفاده کنیم که مربوط باشند و نشان بدهند که داریم آگاهانه و با درک واقعی از واژگان ادعا می‌کنیم. باید این اطمینان برای خواننده پیشنهاد (پروپوزال) ما حاصل شود که آنچه می‌خواند صرفاً لقلقه زبان برای دریافت حمایت مالی نیست.
بگذارید این نکته را هم اضافه کنم. به اعتقاد بنده، اساسا پروژه‌های کوچک و بزرگی که در سطح محلی، ملی و بین‌المللی در جریان هستند- چه مشارکتی، چه غیرمشارکتی- نمی‌توانند به دنبال حل تمام مسائل باشند؛ یعنی در ظرفیت یک پروژه نمی‌گنجد که تمامیت یک مسئله را حل کند. آن‌چه معقول و چه بسا شایسته‌تر است که از پروژه‌ها انتظار داشته باشیم این است که به واسطه مسائل و عرصه‌های بسیار واقعی که با آن سر و کار دارند، بتوانند بستر جدی محک خوردن و متعاقباً تعدیل و اشاعه یافتن رویکرد و روش‌شناسی مناسب برای برخورد با مسائل را فراهم کنند. تازه آن وقت می‌فهمیم باید منابع و ظرفیت‌هایمان را در چه نوع فرایندهایی سرمایه‌گذاری کنیم، چه نوع نقشی را ایفا کنیم تا فرایندهای تغییر سنخیت بیشتری با واقعیت‌ها پیدا کنند و از پایداری بیشتری برخوردار باشند. پس آمار و ارقامی که یک پروژه بتواند برای خودش جمع کند، واقعاً فرع بر قضیه است. آنچه می‌ماند، یادگیری‌های مربوط به چگونگی عمل کردن در آینده است، نه آنچه در مدت محدود عمر پروژه به دست آمده است.

پرتو: در بحث انتخاب حامی مالی، این چالش نیز مطرح است که تعداد حامیان مالی برای پروژه‌های اجتماعی محدود است و جای انتخاب برای مجریان گسترده نیست. حال اگر یک مجری با طرح مشارکتی تقاضای حمایت مالی کند و فردی با طرح پیشنهادی دیگری که دستاوردهای قابل لمس به ظاهر بیشتری دارد نیز تقاضای کمک از همان حامی مالی بکند، راه حل چیست؟ و یا اینکه در بعضی مواقع فقط امکان همکاری با یک حامی مالی وجود دارد؛ و ممکن است که آنها لزوما با بحث‌های مشارکتی آشنایی چندانی نداشته باشند. در چنین مواقعی چه باید کرد؟
س.ب.م: اینجا بحث چانه زنی و مذاکره خیلی مهم است. مجری باید هم بتواند حامی مالی را متقاعد کند که ارزش کار او در چیست و هم این که می‌داند چه کار می‌خواهد بکند. این هم در نظر بگیرید که برای حامیان مالی هم وجهه و موضع بین المللیشان مهم است. آنها نیز برای حمایت از پروژه‌های مشارکتی و توانمندکننده تحت فشار هستند. بنابراین توجیه مناسب طرح و بیان متدولوژی می‌تواند خیلی مؤثر واقع شود.
اگر ما در پروژه مشارکتی خود، نهادهای سنتی و بومی را احیا و کار تیمی را در جامعه محلی و نیز در سازمان خودمان نهادینه کنیم، این مسئله معمولا حتی برای حامی مالی از اعداد مهم‌تر خواهد بود. تاکید بیش از حد روی خروجی‌های ملموس پروژه ممکن است باعث کم‌رنگ شدن مشارکت شود و این ما را به همان بحث هدف و وسیله بر می‌گرداند.
به نظر من در حال حاضر، زمینه ایجاد و تقویت فرهنگ رویکرد مشارکتی وجود دارد. سازمان‌های مجری باید از پروپوزال نویسی کلیشه‌ای دور شوند و بتوانند به خوبی پروژه‌های مشارکتی را توجیه کرده و از رویکرد و روش‌شناسی خود دفاع کنند.

ادامه مصاحبه را در قسمت دوم آن خواهیم خواند.

آموزش و توانمندسازی