روزی، روزگاری، مدرسه ای...

متن زیر خلاصه ای از یکی از سخنرانی های "تد" می باشد که توسط Dave Eggers نویسنده آمریکایی انجام شده است. می توانید اصل سخنرانی را اینجا ببینید.
در سال ۲۰۰۰ در بروکلین در نیویورک زندگی می کردم و روی اولین کتابم کار می کردم. در محله ما به نسبت دیگر محله ها نویسندگان بیشتری زندگی می کردند. در همین حین، در حضور معلم های زیادی بزرگ شدم. مادرم معلم بود، خواهرم بعد از دانشگاه معلم شد، و تعداد زیادی از دوستانم معلم بودند.
همیشه از زندگی های الهام بخش این افراد و از پرکاری و روحیه شان می شنیدم. یکی از دغدغه های مشترک این افراد این بود که سطح علمی دانش آموزان در حد کلاسشان نبود، مخصوصاً در نوشتن و خواندن. بسیاری از این دانش آموزان از خانه هایی می آمدند که در آنها کسی انگلیسی حرف نمی زد، یا اینکه نیازهای ویژه و مشکلات یادگیری داشتند. اما حرفشان این بود که "ما افراد بیشتر، توجه تک-به-تک بیشتر، ساعات بیشتر، تخصص زبانی بیشتر و افراد متخصصی که با این دانش آموزان یک – به یک کار کنند نیاز داریم.
به اینها می گفتم "چرا با این دانش آموزان خصوصی کار نمی کنید؟" و می گفتند "ما پنج کلاس داریم هر کدام با ۳۰ الی ۴۰ دانش آموز. یعنی روزی ۱۵۰ تا ۲۰۰ شاگرد. چگونه می توان هفته ای حتی یک ساعت با اینها کار کرد؟ باید هفته کاری چند برابر شود یا معلم ها را کپی برداری کنیم".
در همین حین من با این تعداد انبوه افرادی سر و کار داشتم که می شناختم: نویسندگان، ویراستاران، روزنامه نگاران، دانشجویان، همه رقم می شناختم. همه این افراد وقتشان دست خودشان بود و به گونه ای علاقه مند به نوشتار بودند، و نقش آن در تغذیه جامعه مردمسالار و زندگی روشنگرانه. پس هم مهارت زبانی داشتند و هم علاقه، اما رابطی در جامعه ام نمی شناختم که این دو را به هم مربوط کنم.
وقتی برگشتم سن فرانسیسکو ساختمانی اجاره کردیم. قرار بود که مجله "مک سویینیز" را، که سالی دو سه بار منتشر می کردیم، به همراه چند مجله دیگربه یک دفتر انتقال دهیم. دفتر ما قبلاً آشپزخانه خانه ام در بروکلین بود. ما تشکیلاتمان را به یک دفتر انتقال می دادیم و با یک مرکز آموزش خصوصی ادغام می کردیم.
با خودمان گفتیم این همه نویسنده و ویراستار و سردبیر و آدمهای اینگونه اینجا هر روز رفت و آمد می کنند، جلوی ساختمان را باز می گذاریم تا دانش آموزان بیایند و برای نوشتن مشق شان کمک بگیرند، و مرزی بین این دو اجتماع، نویسندگان و دانش آموزان، وجود نخواهد داشت. برنامه این بود که هر کاری که داری می کنی، حدود 2:30 بچه ها از مدرسه به محل سرازیر می شدند. هر آنچه دستت بود بر زمین می گذاشتی و با بچه ها کار می کردی، حال و هوایی عوض می کردی، و بر می گشتی. ساعات ظهر را به بچه ها اختصاص می دادی.
محل را اجاره کردیم، صاحب خانه هم با ما موافق و همراه بود. جلوی مغازه یک نقاشی بزرگ درست کردیم که تاریخ نوشتار را توضیح می داد. فهمیدن نقاشی کمی وقت می برد، باید برای اینکه بتوانی کامل آن را ببینی وسط خیابان می ایستادی.
اما صاحب خانه گفت "مجوز این ملک، تجاری است. نمی توانید همینطوری مرکز آموزش خصوصی مجانی راه بیاندازید. باید چیزی بفروشید". ما هم شروع کردیم به برانداز کردن محل و دیدیم کف پلاستیک است، و سقف سرامیک آکوستیک است با لامپ مهتابی. فهمیدیم قبلاً باشگاه بدنسازی بوده. همه داخل را عوض کردیم و با چوب جایگزین کردیم. یکی گفت شبیه داخل کشتی است، و یکی دیگر به شوخی گفت "وسایل لازم دزد دریایی زحمت کش را فراهم کنیم".
همه خندیدیم، و همین کار را کردیم. بخشی داشتیم برای چشم بند. بخشی داشتیم برای پای مصنوعی که با قد تنظیم می شد، و از این گونه وسایل. مغازه را افتتاح کردیم. گنجینه ای بود که بچه ها در آن همه چیز پیدا می کردند. تابلویی داشتیم که روی آن نوشته شده بود "شوخی با دزد دریایی" و طنابی پشت دخل بود که اگر می کشیدی جارویی می افتاد روی سر کسی که جلوی تابلو بود. یک تئاتر ماهی هم داشتیم، که در اصل فقط یک آکواریم آب شور بود با سه تا صندلی. درست پشت آکواریم هم مرکز تدریس خصوصی مان بود. و پشت تدریس خصوصی هم پرده ای بود که در پس آن دفتر مک سویینی بود، جایی که ما بیشتر وقتمان را می گذراندیم و کار مجله را می کردیم.
بچه ها آمدند، البته نه، باید کمی به عقب برگردم، ما فکر می کردیم بچه ها قرار است که بیایند. ماهها کار کرده بودیم. صندلی داشتیم، میز و کامپیوتر داشتیم. هتلی حراج گذاشته بود و در یک نفس ده کامپیوتر با قیمت پایین گرفتم. به هر حال، همه چیز رو آماده کردیم. و نشستیم. در پیاده رو تابلویی گذاشتیم که روی آن نوشته شده بود "تدریس خصوصی رایگان برای نیازهای انگلیسی و نوشتاری شما – بفرمایید داخل، رایگان است". با خود فکر کردیم "حالا همه می ریزند، خوششان خواهد آمد". منتظر ماندیم، میز ها را چیدیم، اما کسی نیامد. همه داشتند روحیه شان را از دست می دادند چون هفته ها گذشت و کسی نیامد. واقعاً هیچ کس نیامد.
بعد یکی ما را از این موضوع خبر دار کرد که شاید عدم اطمینان وجود دارد، چون پشت یک مغازه دزد دریایی کار می کنیم. مسلماً. رابطه را برقرار نکرده بودیم. در آن زمان خانمی به نام نینوه کالیگری را که مدتها در بخش آموزش در سن فرنسیسکو کار می کرد متقاعد کردم که از مکزیکو سیتی که در آنجا معلم بود بیاید و مدیر اجرایی شود. او فوراً ارتباطات را با معلمان، والدین و کودکان برقرار کرد و انگار به یکباره، هر روز پر شد.
هدف ما توجه تک – به – تک و خصوصی بود. ثابت شده است که با ۳۵ الی ۴۰ ساعت توجه خصوصی در سال، معدل دانش آموز می تواند تا چهار نمره زیاد شود. بسیاری از این بچه ها با والدینشان می آمدند، در مزایده ای یک نیمکت کلیسا خریده بودیم که والدین روی آن می نشستند. اگر گذارتان طرفهای ساعت ۲یا ۲:۳۰ از خیابان والنسیا بگذرد، انبوه این بچه ها با کوله پشتی هاشان از روی شما رد می شوند.
که به نوبه خودش عجیب است، چون به هر حال مدرسه است. اما تفاوتهایی داشت. اولاً تعصبی وجود نداشت. بچه ها به "مرکز بچه هایی که به کمک بیشتر نیاز دارند" نمی روند. اسمش بود ۸۲۶ والنسیا. و اینکه مغازه ای بود برای تجهیزات دزدی دریایی، که خب دیوانگی بود. و پشت مغازه هم انتشارات بود. حالتی پیش آمده بود که انترن های ما شانه – به – شانه با دانش آموزان پشت کامپیوتر کار می کردند.
بهش می گفتیم "مرکز نشر". پیش می آمد که به یک دانش آموز دبیرستانی بر می خوردی که در حال کار کردن روی یک رمان بود. بچه های تیزهوش زیادی داشتیم. تبعیضی وجود نداشت، جلو می آمدند، سوالشان را می پرسیدند، صحبت می کردند. بزرگسالانی را می دیدند که در زمینه مربوط به آنها کار می کنند و از آنها الگوبرداری می کردند. تنها مشکل این بود که فقط یک دستشویی داشتیم، و افرادی که در مک سویینی کار می کردند و کلاً این جریان از اول معلوم نبود، با شصت تا بچه و یک دستشویی مشکل داشتند.
اما این بچه ها که به خانه می رفتند مشق شان تمام شده بود، تدریس خصوصی دیده بودند، این همه توجه می دیدند، و وقتی خانه می رفتند، کارشان تمام بود. با دفترشان جلوی تلویزیون دراز نمی کشیدند. بیرون می رفتند و بازی می کردند. و خانواده خوشحال می شد. خانواده های خوشحال جامعه خوشحال را تشکیل می دادند که شهر و دنیای خوشحالی را تشکیل می دهند. پس کلید مشکلات مشق است! و توجه تک – به – تک.
با دوازده داوطلب شروع کردیم، بعد شدند پنجاه تا. بعد چند صد تا. الان ما ۱۴۰۰ داوطلب داریم که در برنامه می گنجانیم. ما کار داوطلبان را خیلی راحت می کنیم. حتی اگر دو سه ساعت در ماه به دانش آموزی توجه کنی، این پرتو نور روی ذهن او می افتد، افکار و بیان را در او زنده می کند، چون این چیزی است که تا به حال نداشته. پس ما می گوییم "حتی اگر آخر هفته دو ساعت داشته باشید کافی است". این نوع برخورد به جذب داوطلبان کمک زیادی کرد.
بعد دیدیم داوطلب زیاد داریم با خودمان فکر کردیم "با این فضا در روز چه کار کنیم؟" شروع کردیم یکی یکی کلاسها را روزها از مدرسه ها آوردن. هر روز، اردویی از مدرسه می آیند که با هم در یک روز یک کتاب درست می کنند. اسم یکی از این کتاب که در اینجا می بینید هست "تایتانیک: کتابی که کسی هیچ وقت امانت نگرفت". و جمله اول کتاب این است "روزی روزگاری کتابی بود به اسم سیندی که در مورد تیتانیک بود". در همین حین یک نفر بزرگسال اون پشت در انتشارات این کتاب را تایپ می کند و این حرفها را جدی می گیرد، نمیدانم با خود چه فکری کرده.
ما از معلم ها خیلی خط می گیریم. لابد می دانید که کلاً همه چیز برای معلم ها متفاوت است، و معلم ها به ما می گویند چه کار کنیم. به ما گفتند "جرا به مدرسه ها نمی آیید؟" ما هم با خودمان گفتیم "۱۴۰۰ نفر داوطلب در فهرستمان هست، خبرش را پخش کنیم". الان معلمی با ما تماس می گیرد و می گوید "ده تا معلم می خواهیم برای این هفته، بچه ها دارند برای ورود به دانشگاه انشا می نویسند". ما هم می فرستیم رو خط برای ۱۴۰۰ معلم خصوصی. از سر کار یا از خانه شان به مدرسه می روند و به همراه و زیر نظر معلم کلاس با بچه ها کار می کنند.
اینجا بود که یکی از مدرسه ها به ما گفت "چطوره ما به شما یک کلاس بدهیم، شما کل روز در آنجا معلم بگذارید؟"
این بود که اتاق نویسندگان مدرسه راهنمایی اوه - رت تشکیل شد، و ما آن را به سبک دزد دریایی تزئین کردیم. روزنامه آنها "اخبار روراست" می باشد که شهردار شهر در آن به دو زبان انگلیسی و اسپانیایی ستون دارد. روزی ایزابل آلنده به ما نامه نوشت که "چرا به بچه های دبیرستانی سفارش کتاب نمی دهید؟ می خواهم بنویسند چگونه می توان در یک دنیای خشن به صلح رسید". ما رفتیم سراغ یکی از مدارسی که با آنها کارهایی کرده بودیم و سفارش را به دانش آموزان دادیم و گفتیم " قرار است ایزابل آلنده انشای همه شما را بخواند و در یک کتاب چاپ کند. کتاب شما در کتاب فروشی های شهر و در جهان در دسترس خواهد بود". این بود که بچه ها از هر چیزی که قبل از آن بوده بیشتر کار کردند، چون هم حضور مخاطبان بود و هم ایزابل آلنده. فکر می کنم ۱۷۰ معلم خصوصی با بچه ها روی کتاب کار کردند و خیلی هم موفق بود، و الان کتابی است که همه جا می توان خرید.
الان ما به این جریان کتاب معتاد شدیم. اگر بچه ها بدانند که ماندگار است و آن را روی یک تاقچه می گذارند، بدانند که کسی تشخیص خواهد داد که چه فکر می کردند و چه می گفتند، که به کلماتشان احترام گذاشته می شود، پنج یا شش بار رونویسی می کنند و توجه می کنند. وقتی در آن سطح می نویسند، دیگر برگشتی وجود ندارد. بعد هم همه کتابها را در مغازه می فروشیم، کنار تخته اعدام دریایی. پس باید کجا می گذاشتیمشان؟
در مورد مغازه جالب است بدانید با اینکه به یک بهانه دروغی آن را باز کرده بودیم، سود زا شده بود. نمی دانم جریان به سن فرنسیسکو بر می گردد یا به چه چیزی، منتها ملت می آمدند و خرید می کردند. پول خوبی در می آورد! البته پول خوب که نه، ولی اجاره مغازه و حقوق یک فروشنده تمام وقت را تامین می کند که دخل اش کنار نقشه های گنج است.
دریچه ای شد به اجتماع. مردم می آمدند تا وسایل دزد دریایی را ببینند، بعد می گفتند "اینجا چه خبره؟ این بچه ها چه می نویسند؟" بعد هم یک غذای طوطی یا یک قلاب یا یک محافظ قلاب برای شب خوابیدن می خریدند و می رفتند. افراد زیادی اینگونه وارد شدند: معلم ها، افراد خیر، داوطلبان، همه. چرا؟ چون در سطح خیابان بود. درست وسط محله ای که به آن خدمت می کرد. یک سازمان غیر دولتی نبود که در طبقه سی ام یک برج اداری پنهان شده باشد. همیشه به عموم باز بود.
افرادی که در بروکلین می شناختم کم کم گفتند "چرا ما همچین جایی نداریم؟" و معلمان و معلمان بازنشسته و نویسندگان مطبوعات محلی همه دور هم جمع شدند. وسایل دزدی دریایی نمی خواستند بفروشند، می گفتند این کسب و کار در نیو یورک فایده ای ندارد. با در نظر گرفتن جوامع مبارزه با جرم و جنایت، مغازه وسایل قهرمانان افسانه ای باز کردند. یکی از دانش آموزان در بروکلین به نام خالد همدان وقتی وارد شد می گفت که به بازی کامپیوتری و تلویزیون معتاد است. بهش توجه شد. به زودی شروع به نوشتن کرد. مشقش را زود تمام می کرد و از این موضوع خوشش آمد، از این که هر روز کاری را تمام کند و برای روز بعد آماده کند. با وقت اضافه ای که داشت شروع به نوشتن کرد. الان پنج کتاب منتشر کرده. یک فیلم نامه طنز در مورد قهرمانان ناموفق و بازنشسته نوشته است. یک سری کتاب به اسم "پنگوئن بالبوا" نوشته که در مورد یک پنگوئن بکس باز است.
امروزه مراکز این گونه برای کمک به آموزش کودکان در شهرهای مختلف تشکیل شده است. "اکو: فروشگاه سفر در زمان" در لس آنجلس. "خیابان کلمه" در سن لویی. "غار خفاش" در آستین. "کلمات مبارز" در دابلین پایتخت ایرلند.
با امید اینکه همه ما بتوانیم دست کودکی را بگیریم و او را به شخصی با استعداد معرفی کنیم!

آموزش و توانمندسازی

نظرات

afshin's picture

afshin

06.14.11

این داستان خیلی چالب است. من فکر می کنم با توجه به تعداد بسیار زیاد تحصیل کردگان ایرانی در همه ی شهرهای ایران و کسانی که درسی خواند اند و متاسفانه کاری پیدا نکرده اند و همینطور آدم های خیری که همه جا هستن این کار را می شود در ایران هم راه انداخت. در نظر بگیرید در محلاتی که بچه ها امکانات کمتری دارند و با استفاده از فضاهای فرهنگسراها و ساختما ن های شهرداری این امکان وچود دارد که تعداد زیادی مرکز این مدلی ساخت. باید یک فکر ی هم برای درآمد زایی کرد. باید دید چه جنسی می شود در کنار این مراکز فروخت یا چه خدمتی می شود راه انداخت که پول هم بسازد. این مدل در ایران قابل تکثیر است.

shahmansouri's picture

shahmansouri

06.20.11

الگوي بسيار جالبي است و من هم فكر ميكنم با خلاقيت مناسب اين الگو قابل تكثير باشد. گمانم در قدم نخست كاري ساده و پرفايده به اشتراك گذاشتن اين مطلب است.
شايد قدم دوم هم انتخاب آن توسط يكي از دوستان پرتو اي باشد به عنوان ايده‌ي محوري ويكي هايش ... اگر كسي از دوستان علاقمند است روي اين ايده كار كند بسيار خوشحال خواهم شد كه همفكري و كمكي -در حد وقت‌ و توان موجودم- داشته باشم

saideh's picture

saideh

11.14.11

این کار واقعا من رو تحت تاثیر قرار داد.عالی بود.این بهترین کلمه برای توصیفش هست.من به معلمینی که می شناسم میگم.مطلب رو براشون می فرستم و صبر کنم.شاید روزی در ایران هم...