داستانی که همه زنان و مردان باید بخوانند

در سال ۱۹۹۷ در دانشگاه روتگرز در مراسم شامی قبل از سخنرانی ام در نقد مضامین جنسی در رسانه های تصویری، با خانم روث ان کونیک، رئیس اداره خدمات آزار جنسی و کمک به قربانیان جنایت در همان دانشگاه، کنار هم نشسته بودیم.

چند سالی بود که در مورد موضوع مورد بحث در مجامع عمومی سخنرانی‌هایی می‌کردم، اما این اولین باری بود که سازمانی پول بلیط هواپیمایم را برای یک سخنرانی پرداخته بود.

وقتی خود را معرفی کردم گفت "مردهای زیادی دیده ام که راه پول در آوردن را از درد زنان،  یاد گرفته اند. تو هم یکی از این افراد هستی؟"

اعتراف می‌کنم که جا خوردم، اما سوال به جا و مهمی بود. پول نسبتاً خوبی به بهانه "احترام و قدردانی" بابت سخنرانی می‌گرفتم، اما به عنوان یک دانشگاهی تمام وقت، می‌توانستم بدون آن هم سر کنم. نویسندگان و هنرمندان مستقل، به پولی که بابت سخنرانی و صحبت‌های عمومی دریافت می کنند نیازمندند تا امرار معاش کنند، اما من به راحتی می توانستم پول سخنرانی را به فعالین اهدا کنم. از خانم کونیک پرسیدم که آیا مناسب است پول سخنرانی را به سازمان او اهدا کنم، و او قبول کرد.

من همیشه مدیون صداقتِ او خواهم بود. در اولین اقدامم برای "کارشناس" شدن، خانم کونیک تمامی راههایی را تذکر داد که می‌توانستم با استفاده از آنها، از موقعیتم به عنوان یک سفید پوست با موقعیت دانشگاهی استفاده کنم تا خود را بالاتر از جنبش مبارزه با خشونت علیه زنان قرار دهم؛ جنبشی که امروزه، بیشتر آموخته هایم را به آن مدیون هستم.

از آن زمان با کونیک در تماس بوده ام و دائم هم تحت تاثیر کار بزرگی که او با همکارانش انجام می دهد قرار گرفته ام و هم تحت تاثیر این که چقدر کم منزلت دستاوردهایش را می‌شناسد بوده ام. به او اسرار می‌کردم که بینش اش را مکتوب کند، هر بار می‌گفت من بینشی ندارم که عرضه کنم. در آخر توانستم او را متقاعد کنم، و توانستم به او نشان دهم که زنانی مثل او، از نسل دوم فعالین زنان، نباید ساکت باشند، و در آخر یک مصاحبه انجام دادیم.

مهم است داستان های زنانی همچون کونیک توسط همه ما زنان و مردان شنیده شوند.

نقطه عطف شروع فعالیت هایتان چه زمانی بود؟

در دهه شصت میلادی وقتی فعالانه درگیر جنبش ضد جنگ بودم، در ذهنم گشایشی رخ داد، انگار که "تق" صدا کرد. برایم مشخص شد که چقدر مسائل زنان به کاری که می‌کردیم مربوط می‌شد. همچنین مشخص بود که مردانی که "مسئول" بودند در مورد مسائل زنان فقط حرف می‌زدند و ما همیشه در منتهی علیه زنجیره غذایی بودیم. مثل بقیه، از درست کردن "چای به جای سیاست" خسته بودم و به اطرافم و به زندگی طور دیگری نگاه می‌کردم.

مسائل دیگری هم بود، مثل مشکلاتی که به دلیل اینکه اسم خانوادگی ام را هنگام ازدواج به اسم شوهرم عوض نکردم، درگیر آن بودیم. امروزه دیگر این مسائل (در آمریکا) وجود ندارد، اما در سال ۱۹۷۳ به مشکل می‌خوردم. پروسه‌ای شد که بتوانم به جامعه نگاه کنم و ببینم چگونه فرهنگ ما به سرافکندگی زنان بها می‌دهد و آن را تشویق می‌کند.

در سال ۱۹۷۰ در دانشگاه مریلند درس می‌خواندی و به شروع به ساختن یک مرکز بحران تجاوز در دانشگاه کردی. چگونه به این فکر رسیدی؟

دانشجوی کارشناسی بودم و برای هزینه زندگی در خوابگاه، در دانشگاه کار می‌کردم. در آن زمان، در این فکر این بودم که در آینده چه کاره شوم. یک نفر در خوابگاه، ربوده شد و به او تجاوز شد. تا اداره پلیس و بعد بیمارستان دنبالش کردم، احساس بی اطلاعی می‌کردم، اما تا این حد می‌دانستم که آن اندازه از توجه که لازم بود، به او نشده بود. اجازه نداشتم با او حرف بزنم، و در اتاق‌های جدا بودیم. او تنها بود و هر کاری می‌کردم، نمی توانستم با او حرف بزنم. فهمیدم که سیستم، برای منافع قربانیان کار نمی‌کند.

چندی بعد تعداد آدم ربایی ها و تجاوز، از حد توان دانشگاه فراتر رفت، نه به خاطر این که افراد نمی خواستند کمک کنند، بلکه به این دلیل که نمی‌دانستیم چگونه کمک کنیم. در صفحه اول روزنامه ها انعکاس پیدا کرد و ابعاد قضیه وسیع تر شدند. با دوتا از دوستانم که با هم در دفتر امور دانشجویی کار می‌کردیم یک مرکز بحران تجاوز جنسی افتتاح کردیم. با بودجه بخور و نمیر شروع شد اما مسئولان بلند مرتبه دانشگاه ما را حمایت می کردند، چون می دانستند کار درستی بود.

چیز زیادی نمی دانستیم، اما زود فهمیدیم که از دیگران بیشتر می دانیم. وقتی در فضای عمومی راجع به این موضوع حرف می زدیم، زنان از همه جا آمدند که به ما بگویند چه به سرشان آمده است. در نهایت در یک مطب جا گرفتیم، برنامه ریزی آموزشی کردیم، شیفت شبانه کار می کردیم و به تلفنهای مرکز بحران جواب می دادیم. با انتظامات دانشگاه رابطه خوبی برقرار کرده بودیم و به صورت تیمی کار می کردیم.

آیا به یاد داری که چگونه در زمینه تجاوز جنسی به آگاهی رسیدی؟ تو و همکارانت چگونه درکتان را نسبت به آزار جنسی بالا بردید؟

من با این وجود که مطالعات جنسیتی و مطالعات زنان درس می‌دهم، تا به حال درسش را نخوانده ام، و هنوز هم که هنوزه زیاد تئوری های جنسیتی را مطالعه نکرده ام. در دانشگاه ما رشته ای به نام مطالعات زنان نبود، اما کاملاً یادم هست که چگونه برای برگزاری چنین کلاس‌هایی در محوطه دانشگاه اعتراض دسته جمعی می کردیم. بیشتر اطلاعاتم از روی تجربه است. در اول تقریباً هر آن چه یاد می‌گرفتم مستقیماً از قربانیان به دستم می رسید – احساساتشان، افکارشان، اعتقاداتشان.

وقتی بررسی موضوع را شروع کردیم، مشخص شد که فقط مرد ها تجاوز نمی کنند اما، مسلماً، اکثریت قریب به اتفاق تجاوزگران مرد بودند. وقتی درک ما از تبعیض جنسیتی در جامعه بالا رفت، به رابطه انکار ناپذیر تجاوز و تحقیر زنان رسیدیم. در طی سالها از همکاران و از چند نویسنده سرشناس آموختم، اما بیشتر از همه ارباب رجوع به من کمک کردند تا درک کنم چه می خواهند. وقتی خبر ندارم چه کنم، آنها به من کمک می کنند تا بتوانم به آنها کمک کنم.

دائم در مورد کاری که می کنی، شکست نفسی می کنی و آن را به صورت کاری کوچک انعکاس می دهی. چرا این کار را می کنی؟

به سی و هشت سال گذشته که نگاه می کنم، مثل خیلی از هم نسل هایم که به کارهای این گونه مشغولند، می بینم که با غریزه ام پیش رفتم و با آزمون و خطا آموختم. من و همکارانم متوجه شدیم که دستاوردهایمان در زمان گذشته و مدتها قبل از اینکه علم این موضوع را داشتیم، زاده شدند. من این جمله را از رئیس دانشگاه هاروارد "درو گلیپین فاوست" می‌پسندم که می گوید "یکی از مشخصه های نسل ما این است که همیشه از مسیری که زندگی مان داشته متعجب می‌شویم". من هم تعجب می کنم که چه کار دارم می کنم، و این که افراد مرا این گونه می بینند که انگار کار خاصی انجام داده ام. فکر می کنم آنچه که خاص است، افرادی هستند که به من یاد دادند چگونه کارم را انجام دهم؛ همراهیِ آنها، یک روند بوده و نه نقطه‌ای در زمان. همچنین باید به خانواده ام بها بدهم، که به من یاد دادند که به همراه امتیازات در زندگی، تعهدی هم می‌آید و من هم تعهد داشتم و دارم که دنیا را "بهبود" بخشم و در اجتماعی که زندگی می‌کنم فعال باشم.

هزینه ها و پاداش های این کار چه بودند؟

پاداش‌های این کار خیلی بیشتر از آن چیزی بوده اند که بتوانم در این مصاحبه بگنجانم. تجربه هایم مرا بعنوان یک انسان، یک زن، یک همسر و مادر، و یک دوست، شکل دادند. نگاهم را نسبت به دنیا و به خودم شکل دادند، و بیشتر مواقع از خودم راضی هستم. اما هزینه ها هم زیاد بودند. بحران با برنامه پیش نمی‌رود، و گوش به زنگ بودن، اداره کردن تک نفره یک دفتر در سالهای اول، و تعهدم نسبت به قربانیان و کمک به آنها تحت هر شرایطی، این ها همه از وقتی که می‌توانستم با فرزندانم و با همسرم بگذرانم کم می‌کردند، سفرهایم (که به ندرت پیش می آمدند) کوتاه بودند، و (کارم) کلاً مزاحم زندگیم شده بود.

به یاد دارم که در روزهای آخر زندگی مادرم، به خانه اش رفتم تا با او وقت بگذرانم و در عین حال تلفنم را جواب می دادم تا به افراد نیازمند کمک کنم. شاید اولین باری بود که گفتم دیگر چیزی ندارم که بدهم، و دیگر نمی توانستم در حالی که از دست رفتنِ دردناک مادرم را می دیدم به آنها کمک کنم.

از طرفی، شنیدن این همه داستانهای دردناک، باعث شدد تا به زندگیم نگاه جدیدی داشته باشم و مشکلاتم را در چهارچوب کلی ببینم. اما اعتراف می کنم که بعضی روزها، احساس می کنم نمی توانم حتی یک داستان آزار و خشونت دیگر تحمل کنم. سالها پیش، با زن جوانی کار می کردم که ایدز داشت و به او تجاوز شده بود. می گفت "تنها چیزی که از دنیا می خواهم این است که تا 25 سالگی زنده بمانم". لحظاتی هست که می گویم دیگر یک دقیقه هم نمی توانم این کار را بکنم، و اشک می ریزم.

قدمهای زیادی برداشته ایم تا در فرهنگ جامعه بگنجانیم که در پی هزاران سال مرد سالاری، تبعیض علیه زنان در متن جامعه ریشه دوانده و خشونت علیه زنان یک مشکل بزرگ بهداشتی و اجتماعی است. در عین حال، بخشهای بزرگی از جمعیت نمی خواهند با این واقعیت روبرو شوند و بنابراین مشکل را کوچک نشان می دهند یا آن را انکار می کنند. آیا قبول دارید که فعالیت زنان نسل شما جامعه را تا جایی پیش بردند که تازه فهمیدیم چقدر راه در پیش رو داریم؟ آیا سرنوشت ما این است که در چنین نقطه ای از تاریخ قرار بگیریم؟

فردی که به او خیلی علاقه مندم روزی گفت "تجاوز غیر قانونی است، اما اخلاق تحقیر، که زیر بنای تجاوز است، در فرهنگمان نهادینه شده". وقتی روشنفکرانه به موضوع نگاه می‌کنم، می دانم قدمهای بلندی برداشته شده و زندگی برای زنان از خیلی جهات بهبود پیدا کرده.

اما در قلبم و در زندگی روزمره، پیشرفت زیادی نمی بینم. شاید به خاطر زمینه ای است که در آن کار می‌کنم، یا این که می دانم چقدر تحقیر زنان بر هر آن چه در فرهنگمان رخ می دهد تاثیرگذار است. روزی یکی به من گفت چرا روحیه سرخوشی ندارم و نمی خندم، گفتم من به چیزی که خنده دار است، می خندم. اما وقتی افراد در زندگی عمومی زنان را تحقیر می‌کنند، بهای کمی که به زن داده می شود نمایان می‌گردد.

وقتی می‌شنوم مردان در رده های بالای حکومتی می‌گویند که به خاطر زن و فرزندشان دغدغه تساوی جنسیتی دارند، با خود می‌گویم شرمتان باد، چقدر خودبین هستید. چرا به دلیل این که تبعیض جنسیتی امر اشتباهی است نگران نیستید؟

این که فکر کنیم این سرنوشت ماست و نمی توان آن را تغییر داد، کمی مایوس کننده است. پس باید راههایی پیدا کنم تا بتوانم صبح که از خواب بیدار می شوم، احساس خوبی داشته باشم. راههایی پیدا می کنم که از این که فرهنگ ما بخش اعظم جمعیت را تحقیر می‌کند، متاثر نشوم. سخت است، اما راهی پیدا می‌کنم.

کلام آخر: اولین عکس العمل کونیک نسبت به علاقه ام به نوشتن در مورد کارش، ناباوری بود. پرسید "چه چیز در من خاص است؟" جواب دادم "هیچی، و همه چی". کونیک یکی از هزاران زنی است که جنبش علیه تجاوز را ساختند و سر پا نگاه داشتند، که به میلیونها قربانی کمک کرده و سعی در ارتقای فرهنگ مربوط به موضوع پرداخته اند. در دوره زمانه امروزی، شناخت زندگی زنانی همچون کونیک، شناخت گذشته و رو کردن به موانع پیش رو – حیاتی می باشد. داستان او به یادمان می اندازد که تغییر ممکن است، حتی در مقابل نظام نهادینه خفقان، و افرادی که تغییرات اجتماعی پیشرو را به پیش می رانند، افرادی کاملاً معمولی و در عین حال کاملاً منحصر به فرد هستند.

منبع: سوار بر موج دوم، نگاهی به مبارزات زنان، رابرت جنسن، استاد روزنامه نگاری در دانشگاه تگزاس در آستین، زد-نت

حقوق و قوانین

نظرات

r3shahla's picture

r3shahla

07.29.11

از این مصاحبه چند نکته آموختم و یکی از چیزهای که فکرم را مشغول کرده است اینست که ظلم و ستم همواره مورد تنفر و نفرت بوده است و قربانی و قربانیان مورد ترحم واقع شده اند .اما لازم است پرسید که چه کسانی ظلم می کند و به حقوق دیگران متجاوز؟آیا این این متجاوزان امروز می شود که قربانیان دیروزی باشند که خود در تحت ستم دیگران قرار گرفته و آن تنفر و نفرت چنان در وجودشان ریشه دوانده که وقتی در مسند قدرت در هر جایی و در هر بعدی قرار میگیرند می خواهند انتقام بگیرند. بنظر من اگر زنان که در این مقاله به بخش اندکی از ظلمهای وارده شان اشاره شده بود نیز از سطح به عمق مطلب بروند و بجای نفرت و کینه از اشخاص ظالم در برابر نفس ظلم قیام کنند خود را از خطر این جابجایی نجات خواهند داد و الا در آینده خود ظالمان و متجاوزانی قهارتر از متجاوزان به خود خواهند شد و راهی که من برای آن می شناسم آگاهی و بینش نسبت به معنای حقیقی انسان و انسان شدن است و این چیزی است که لازم است گسترش یابد و الا خود این متجاوزان هم در واقع قربانی جهل و نادانی خود هستند.

saideh's picture

saideh

11.09.11

بسیار عالی بود.هم محتوا و هم پرداخت شکلی مطلب.
اینکه سختی ها و جهل اولیه نموده بشه و کم کم پا گرفتن یه جنبش دیده بشه.و البته خلوص نیت افراد و اینکه دغدغه ی واقعی اونها این کار هست (نه اینکه به دنبال برخی منافع و برای شعار دادن وارد کاری شده باشند) و صراحت در تاکید بر اون هم آموزنده بود.