استیو جابز، موسس اپل: آرزو می کنم گرسنه و شیطون بمانید

متن زیر ترجمه سخنرانی سال ۲۰۰۵ موسس شرکت کامپیوتری اپل و شرکت انیمیشن پیکسار در دانشگاه ستنفورد در مراسم فارغ التحصیلی این دانشگاه می باشد. برای دیدن این سخنرانی می توانید به آدرس http://video.google.com/videoplay?docid=-204609026222503944# رجوع کنید.

سخنان استيو جابز در در دانشگاه استنفورد

من هيچ وقت از دانشگاه فارغ التحصيل نشده ام. امروز مي خواهم داستان زندگي ام را برايتان بگويم. خيلي طولاني نيست و سه تا داستان است.

داستان اول مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر "بي ربط" زندگي می باشد. من شش ماه بعد از شروع دانشگاه در كالج ريد ترك تحصيل كردم ولي تا حدود يك سال و نيم بعد از ترك تحصيل در دانشگاه رفت و آمد داشتم. مي خواهم براي شما بگويم كه چرا من ترك تحصيل كردم.

زندگي و مبارزه من قبل از تولدم شروع شد. مادر بيولوژيكي من يك دانشجوي مجرد بود كه تصميم گرفته بود مرا در ليست پرورشگاه قرار بدهد كه يك خانواده مرا به سرپرستي قبول كند.

او تاکید داشت كه يك خانواده با تحصيلات دانشگاهي بايد مرا به فرزندي قبول كند و همه چيز را براي اين كار آماده كرده بود. يك وكيل و زنش قبول كرده بودند كه مرا بعد از تولدم از مادرم تحويل بگيرند و همه چيز آماده بود تا اي نكه بعد از تولد من اين خانواده گفتند كه پسر نمي خواهند و دوست دارند كه دختر داشته باشند. اين جوري شد كه پدر و مادر فعلي من نصف شب يك تلفن دريافت كردند كه آيا حاضرند مرا به فرزندي قبول كنند يا نه و آنان گفتند كه حتماً.

مادر بيولوژيكي من بعداً فهميد كه مادرم هيچ وقت از دانشگاه فارغ التحصيل نشده، و پدر من هيچ وقت دبيرستان را تمام نكرده است. مادر اصلي من حاضر نشد كه مدارك مربوط به فرزند خواندگي مرا امضا كند تا اينكه آنها قول دادند كه مرا وقتي كه بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند . اين جوري شد كه هفده سال بعد، من وارد كالج شدم و به خاطر اين كه در آن موقع اطلاعاتم كم بود، دانشگاهي انتخاب كردم كه شهريه ي آن تقريباً معادل دانشگاه استنفورد بود و داشتم پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت براي شهريه ي دانشگاه خرج مي كردم. بعد از شش ماه متوجه شدم كه دانشگاه فايده ي چنداني برايم ندارد. هيچ تصوری هم نداشتم كه مي خواهم با زندگي چه كار كنم و دانشگاه چه جوري مي خواهد به من كمك كند و به جاي اين كه پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج كنم ترك تحصيل كردم ، ولي ايمان داشتم كه همه چيز درست مي شود.

اولش كمي وحشت داشتم، ولي الآن كه نگاه مي كنم مي بينم كه يكي از بهترين تصميم هاي زندگي من همین بود. لحظه اي كه من ترك تحصيل كردم به جاي اين كه كلاس هايي را بروم كه به آن ها علاقه اي نداشتم، شروع به كارهايي كردم كه واقعاً دوستشان داشتم. زندگي در آن دوره خيلي براي من آسان نبود. من اتاقي نداشتم و كف اتاق يكي از دوستانم مي خوابيدم. قوطي هاي خالي پپسي را به خاطر پنج سنت پس می دادم كه با آن ها غذا بخرم. بعضي وقت ها هفت مايل پياده روي مي كردم كه يك غذاي مجاني توي كليسا بخورم. غذا هايشان را دوست داشتم. من به خاطر حس كنجكاوي و ابهام درون ي ام در راهي افتادم كه تبديل به يك تجربه ي گران بها شد. آن موقع يكي از بهترين کلاسهای خطاطي در كشور در دانشگاه ما تشکیل می شد. تمام پوسترهاي دانشگاه با خط بسيار زيبا خطاطي مي شد و چون از برنامه عادي ترك تحصيل كرده بودم، كلاس هاي خطاطي برداشتم. سبك آنها خيلي جالب، زيبا، هنري و تاريخي بود و من خيلي از آن کلاس لذت بردم. اميدي نداشتم كه كلاس خطاطي نقشي در زندگي حرفه اي آينده ي من داشته باشد، ولي ده سال بعد از آن كلاس ها موقعي كه ما داشتيم اولين كامپيوتر مكينتاش را طراحي مي كرديم، تمام مهارت هاي خطاطي ام دوباره در ذهنم بیدار شد و من آن ها را در طراحي گرافيكي مكينتاش استفاده كردم.

مك اولين كامپيوتر با فونتهاي كامپيوتري هنري و قشنگ بود. اگر من آن كلاس هاي خطاطي را برنداشته بودم، مك هيچ وقت فونت هاي هنري الآن را نداشت، و چون ويندوز طراحي مك را كپي كرد، احتمالاً هيچ كامپيوتري اين فونت را نداشت. خب مي بينيد آدم وقتي آينده را نگاه مي كند شايد تأثير اتفاقات مشخص نباشد ولي وقتي گذشته را نگاه مي كند متوجه ارتباط اين اتفاقها مي شود.

اين يادتان نرود  که شما بايد به يك چيز ايمان داشته باشيد، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگي تان يا هر چيز ديگري. اين چيزي است كه هيچ وقت مرا نا اميد نكرده است و تغييرات زیادی در زندگي من ايجاد كرده.

داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شكست است. من خرسند شدم كه چيزهايي را كه دوستشان داشتم خيلي زود پيدا كردم. من و همكارم شركت اپل را وقتي كه من فقط بيست سال داشتم درگاراژ خانه ي پدر و مادرم شروع كرديم .ما خيلي سخت كار كرديم و طی ده سال اپل تبديل شد به يك شركت دو میلیارد دلاري با حدود چهارهزار نفر كارمند. ما جالب ترين مخلوق خودمان را به بازار عرضه كرده بوديم؛ مكينتاش. يك سال بعد از درآمدن مكينتاش، وقتي كه من تنها سي سال سن داشتم، هيأت مديره ي اپل مرا از شركت اخراج كرد.

چه جوري يك نفر مي تواند از شركتي كه خودش تأسيس مي كند اخراج شود؟ خيلي ساده. شركت رشد كرده بود و ما يك نفري را كه فكر مي كرديم توانايي خوبي براي اداره ي شركت داشته باشد استخدام كرده بوديم. همه چيز خيلي خوب پيش مي رفت تا اينكه بعد از يكي دو سال من با او در مورد استراتژي آينده شركت اختلاف پيدا كردم و هيأت مديره از او حمايت كرد و من رسماً اخراج شدم. احساس مي كردم كه كل دستاورد زندگي ام را از دست داد ه ام. چند ماهي نمي دانستم كه چه كار بايد بكنم. من رسماً شكست خورده بودم و ديگر جايم در "دره سيليكان " نبود ولي احساسي در وجودم شروع به رشد كرد. احساسي كه من خيلي دوستش داشتم و اتفاقات اپل خيلي تغييرش نداده بودند. احساس شروع كردن از نو. شايد من آن موقع متوجه نشدم، ولی اخراج از اپل يكي از بهترين اتفاقات زندگي من بود. سنگيني موفقيت با سبكي يك شروع تازه جايگزين شده بود و من كاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگي من پر از خلاقيت بود. در طول پنج سال بعد يك شركت به اسم نكست تأسيس كردم و يك شركت ديگر به اسم پيكسار و با يك زن خارق العاده آشنا شدم كه بعداً با او ازدواج كردم. پيكسار اولين ابزار انيميشن كامپيوتر دنيا را به اسم " داستان اسباب بازی" ساخت، كه الآن موفقترين استوديوي توليد انيميشن در دنياست.

دريك سير خارق العاده ي اتفاقات، شركت اپل نكست را خريد و اين باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تكنولوژي ابداع شده در نكست انقلابي در اپل ايجاد كرد. در این مدت بود که من با زنم لورن زندگي بسيار خوبي را شروع كرديم. اگر من از اپل اخراج نمي شدم شايد هيچ كدام از اين اتفاقات نم يافتاد.

اين اتفاق مثل داروي تلخي بود كه به يك مريض می دهند، ولي مريض واقعاً به آن احتياج دارد. بعضي وقت ها زندگي مثل سنگ توي سر شما مي كوبد ولي شما ايمان تان را از دست ندهيد. من مطمئن هستم تنها چيزي كه باعث شد من در زندگي ام هميشه در حركت باشم اين بود كه من كاري را انجام مي دادم كه واقعاً دوستش داشتم.

داستان سوم من در مورد مرگ است. من هفده سالم بود يك جايي خواندم كه اگر هر روز جوري زندگي كنيد كه انگار آن روز آخرين روز زندگي تان باشد، شايد يك روز اين نظر به حقيقت تبديل بشود. اين جمله روي من تأثير گذاشت و از آن موقع به مدت سي و سه سال هر روز وقتي كه توي آينه نگاه مي كنم، از خودم مي پرسم اگر امروز آخرين روز زندگي من باشد، آيا باز هم كارهايي را كه امروز بايد انجام بدهم، انجام می دهم يا نه. هر موقع جواب اين سؤال نه باشد من مي فهمم که در زندگي ام به تغييرات احتياج دارم. در خاطر نگه داشتن اين كه بالآخره يك روزي من خواهم مرد براي من به يك ابزار مهم تبديل شده بود، كه كمك كرد خيلي از تصميم هاي زندگي ام را بگيرم چون كه تمام توقعات بزرگ از زندگي، تمام غرور، تمام شرمندگي از شكست، در مقابل مرگ رنگي ندارند.

يك سال پیش دكترها تشخيص دادند كه من سرطان دارم. ساعت هفت و سي دقيقه ي صبح بود كه مرا معاينه كردند و يك تومور در لوزالمعده ام پیدا شد. من حتي نمي دانستم كه لوزالمعده چي هست و كجاي آدم قرار دارد، ولي دكترها گفتند اين نوع سرطان غيرقابل درمان است و من بيشتر از سه ماه زنده نمي مانم. دكتر به من توصيه كرد به خانه بروم و اوضاع را رو به راه كنم. منظورش اين بود كه براي مردن آماده باشم و مثلاً چيزهايي كه قرار بوده سال بعد به بچه هايم بگويم، در مدت سه ماه بگویم. اين به اين معني بود كه براي خداحافظي حاضر شوم. من با آن تشخيص تمام روز دست و پنجه نرم كردم و سر شب روي من آزمايش اپتيك انجام دادند. آن ها يك آندوسكوپ را توي حلقم فرو كردند كه از معده ام مي گذشت و وارد لوزالمعده ام مي شد. همسرم گفت كه وقتي دكتر نمونه را زير ميكروسكوپ گذاشت بي اختيار شروع به گريه كرد، چون او گفت كه آن يكي از كمياب ترين نمونه هاي سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است.
مرگ يك واقعيت مفيد و هوشمندانه زندگي است. هيچ كس دوست ندارد كه بميرد، حتي آن هايي كه مي خواهند وقتی مردند به بهشت وارد شوند. ولي با اين وجود مرگ واقعيت مشترك در زندگي همه ماست. شايد مرگ بهترين اختراع زندگي باشد، چون مأمور ايجاد تغيير و تحول است. مرگ كهنه ها را از ميان بر مي دارد و راه را براي تازه ها باز مي كند.

يادتان باشد كه زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگي كردن زندگي دیگران هدر ندهيد. هيچ وقت توي دام غم و غصه نيفتيد و هيچ وقت نگذاريد كه هياهوي بقيه صداي دروني شما را خاموش كند. از همه مهمتر اين كه شجاعت اين را داشته باشيد كه از احساس قلبي تان و ايمان تان پيروي كنيد.

موقعي كه سن شما بودم يك مجله خيلي خواندني به نام كاتالوگ كامل زمين منتشر می شد كه يكي از پرطرفدارترين مجله هاي نسل ما بود. اين مجله مال دهه شصت بود، زمانی كه خبري از كامپيوترهاي ارزان قيمت نبود تمام اين مجله با دستگاه تايپ و قيچي و دوربين پولورايد درست مي شد. شايد يك چيزي شبيه گوگل الآن ولي سي و پنج سال قبل از اي نكه گوگل وجود داشته باشد. در وسط دهه هفتاد آن ها آخرين شماره از كاتالوگ كامل زمين را منتشر كردند. آن موقع من سن الآن شما بودم؛ روي جلد آخرين شماره شان يك عكس از صبح زود يك منطقه ي روستايي كوهستاني بود. از آن نوعي كه شما ممكن است براي پياده روي كوهستاني خيلي دوست داشته باشيد. زير آن عكس نوشته بود:

stay hungry stay foolish

اين پيغام خداحافظي آن ها بود وقتي كه آخرين شماره را منتشر مي كردند

stay hungry stay foolish

یعنی گرسنه بمان و شیطون

اين آرزويي هست كه من هميشه در مورد خودم داشتم و الآن، در روز فارغ التحصيلي شما نیز همین را آرزو می کنم.

اشتغال و کارآفرینی

نظرات

afshin's picture

afshin

11.23.10

خیلی داستان هیجان انگیز و پر معنایی است. من هر موقع که این سخنرانی رو گوش می کنم یا عکس های استیو جابز رو در دفتر ساده اش می بینم فکر می کنم که ما چقدر برای ایجاد جابز ( مشاغل) به کسانی مثل جابز نیاز داریم. و همینطور که جقدر این آدمها می تونن آدمهای معمولی باشن که هوشمندانه و سخت کوشانه تغییرات اساسی در زندگی بشری ایجاد کرده اند.

naser1364's picture

naser1364

11.24.10

ما ایرانی ها همواره فکر می کنیم که آدم های بزرگ باید از او ور آب باشند و هرگز خودمان را باور نداریم و گمان می کنیم که این قبیل آدم ها در ناز و نعمت پرورش یافته و منشا کارهای بزرگ شده اند در صورتی که می توان از هیچ و باسادگی تمام و فقط با شناخت فرصت ها و کسب دانش و مهارت و امید فراوان موفق شد

dadvar's picture

dadvar

11.24.10

\"بعضی وقت ها زندگی مثل سنگ توی سر شما می کوبد ولی شما ایمان تان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزی که باعث شد من در زندگی ام همیشه در حرکت باشم این بود که من کاری را انجام می دادم که واقعاً دوستش داشتم.\"
خب من وقتی این جمله رو خوندم بی حرکت شدم. عمق عجیبی داشت....
گاهی وقت ها باید انتخاب کرد بین یک زندگی باری به هرجهت یا زندگی خلاق و پر انرژی و البته که کارافرینان باید از دسته دوم باشند ........

sin2sin's picture

sin2sin

11.24.10

مثل يه قصه است قصه اي كه جاي اينكه بخواباند بيدار ميكند تمام آزروهاي زيباي خفته در اعماق وجود را.
هميشه دوست داشتم دنبال آرزوهاي دلم برم ولي به اين خاطر سرزنش ميشدم. مهم نيست كه سرزنش شي يا جلوي پات سنگ بندازن مهم اينه كه آسموني باشي اونوقته كه هيچ كدوم از اينها رو نميبيني …”هیچ وقت توی دام غم و غصه نیفتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند. از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمان تان پیروی کنید.”

darchin's picture

darchin

11.24.10

مطلب جالبي بود با خواندن آن ياد كتابي كه مدتي پيش خواندم افتادم كه توصيه مي كنم همه بخوانند به نام : قله ها و دره ها اثر اسپنسر جانسون. فوق العاده جالب است.

maryammolavi's picture

maryammolavi

10.07.11

جالب بود که من هم بعد از شنیدن این خبر، این شعر را خوندم

هر کس رسالتی در جهان دارد ، برای خودش و دیگران

و jobs هردورا به نحو احسن انجام داد

روحش شاد

fauvette's picture

fauvette

10.07.11

صحبتهای جابز خیلی منو یاد صحبتهای دکتر فیروز نادری انداخت. حقیقتاً کسانی که از کار و فعالیتهاشون لذت می برند، راه موفقیت رو هم پیدا می کنند. واقعاً مایل نیستم وقتی که می میرم همه ی چیزهای مربوط به من هم بمیرن، دوست دارم اثری از عملکرد من روی زمین معلوم باشه.

omid84's picture

omid84

10.14.11

همیشه که استیو جابز رو در تلویزیون می دیدم چند تا خصیصه در نگاه و حالت هاش بارز بود :
درون گرایی ، قدرت بیکران درونی ، تلاش و پختگی
الان از متن سخن رانی میشه همه این ها رو احساس کرد.

درود بر او که خودش بود.